من:
این شعر رو به مناسبت اولین سال در گذشت بابا می ذارمش تو این پست. - دلم براش تنگ شده –
درد باز از سوگ آمد و آوار آوار بر سر ما
درد با این همه زجه ی اسیر در دل خسته تر از خسته ی ما
ماتمی ریخته از هجران کنون
اشکها را از چشمان نمناکم ببین.
لحظه لحظه در سوگم؛ از همان لحظه که رفت
آن دیوار قدیمی و بلند- سایبانی که نماند بر سر ما
بابا کنون آرام رفت
آرام تر از حتی نسیم بی آواز
فریاد و آه... از هرچه ز این رفتن اوست
هر لحظه ز احساس نبودنت می رنجم.
خسته تر از بودنم که بمانم... بمانم؟
مرگ ما را رسوا کرده در خویش؛
مرگ ما را مبهوت بودن می کند.
پس بمانم یا نمانم؟
ماندنم دست خداست؛ مرگ هم نیز
پس می سوزیم و می سازیم.